|
نمی دوم
|
استرس فردا را دارم
بالاخره قراره ببينمت . دلم براي لحظه لحظه ديدنت بيقراري ميكند
چرا باران نمي بارد
چرا مرد در باران نمي آيد
...
باز هم نمي توانم ... دستم ميلرزد
نه نمي توانم ببينمت!
کوچه های خلوت ــ از روشنایی
باز هم اتفاقی دیدمش در لا بلای این پریشانی
با کفش های مادرش !
اما
در آن شبهای با تنها در این روزهای بی تنها
در این بی چارگی هایت نمی ماند همه رنگها
عقاب را پرواز زاغ بی سر و پا پیر می کند .
دود دورم را حلقه کرده
گ ی ج گیجم
چشمانم باز نمی شود
شاید این اخرش باشد
راه رفتن ،
وای چه آرزوی بزرگی که هرگز به آن نخواهم رسید .................!
باز هم تنهایی من و تو آزارم می دهد
دود هوا شد!
سرگیجه،
آشفتگی دوباره در ته دنیابه سراغم آمده
سیاهی را می بینم
و دوباره می گویم به قول فلانی :
خدایا سی دل تنگم چه کردی !
مجید
همه در پشت چراغ ابدی مضطرب تلخ به خود می پیچیم
ما همه اینجائیم و تو تنها ... هرگز ...
بازی چشم تو با بال پرستو نیستی نیست
عدم ، سایه نوامیدی از احساس خداست
همه خوبن : پرستو ، شب یلدای زمین، دیوانه و خدا
لایقش باش همین او تو را می بخشد .
محسن عباسی زاده
:
مادرم گفته .
شاید برای آرامش یا ترس ...
مجید
بخاطر پاها و کفشهایم
به باران
با همه لطافتش بدبین شوم .
حسین پناهی
خاطره ای نیست
خاطرات تازه می خواهم
که
در آن گوشه خاطره طره باشد که تکانش ندهند
مجید
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم آآآی...
با شما هستم این درها را باز کنید
من بدنبال فضایی میگردم ،
لب بامی ، سر کوهی ، دل صحرایی
که در آنجا نقسی تازه کنم
آه می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد .
من هواری سر خواهم داد ، چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند ،
چه کسی می آید با من فریاد کن ؟؟؟
هرگز برای عاشق شدن ،
به دنبال بهار و باران و بابونه نباش .
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت می نشاند !
دیوانه شدم ، هم هستم و هم نیستم
میخندم و میگریم
تیرگی ها به نقطه پایان رسید
سپیدی به اوج می رسد بیدار شو
تمام شد !
های ای خدا بزرگ تو را دیدم
شمع ها را فوت کن ، پیر شدی ...
تولدت مبارک !
مجید
دهدشت فراتر از استان کهگیلویه و بویر احمد ، با دوستانی عاشق خواستن و دانستن .
شهری که گاهاً به اشتباه تعبیر هایی دیگر در مورد آن می شود اما ...
بگذاردر این نیمه شب بارانی
تو را لمس کنم...
سیاهی چه بگوید
درختان خشک
کلاغ ها خسته
من عابری تنها زیر درخت خشک
زیر سیاهی آسمان
زیر آخرین سایه های این زمین خاک خورده
قدم میزنم
به نا امیدی روزگار ...
دلم تنگ و صدایم سرد ، زمستانی
گویی که روزگار سیاه است!
مجید